X
تبلیغات
هفت رنگ 2 زندگانی و تاریخ شاهنشاهی پهلوی
هفت رنگ دوم ؛ آیین پادشاهی درباره تاریخ ایران و سلسله پهلوی
این وبلاگ به بررسی بخشی از تاریخ معاصر ایران در دوران سلطنت رضا شاه و محمد رضا شاه پهلوی پرداخت. امیدوارم که این مطالب باعث روشنتر شدن گذشته ایران و بهتر شدن آینده ایران بشود.

ارزش پول ایران در زمان شاهنشاهی پهلوی

برچسب: تاریخ سلطنت پهلوی ها ، رضا شاه ، محمد رضا شاه پهلوی. خدمات رضا خان. وضع ایران قبل از انقلاب اسلامی ۵۷.

 

بهمن 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387

 

شاه ایران .

تاج و تخت ایران

سلطنت پهلوی

رضا شاه و محمد رضا شاه و ولیعهد ایران

مطلب در باره شاه . مقاله درباره ی تاریخ انقلاب اسلامی. خمینی و رضا خان. خدمات پهلوی به ایران.

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 فروردین1388ساعت 23  توسط هفت رنگ  | 

 دگرگونی نظام سیاسی  کشور:

  یرواند آبراهیمیان در کتاب «ایران بین دوانقلاب » مینویسد : با هجوم نیروهای انگلیس و وشوروی در شهریور 1320 وفروریختن پایه های سلطنت رضاشاه ( یک حاکمیت یک نفره ) یک مرتبه ارکان و نظم امور را در همه زمینه ها درهم ریخت.

     زنده یاد دکتر عزت اله همایونفردر سخنرانی هایش میگفت : حکومت ایران در دوران هردو پهلوی ها مانند یک چلچراغی بود ازکریستال الوان( بسیار زیبا و ارزشمند) ، ولی اشکال عمده ایکه برای صاحبانش  داشت ، آن که فقط( به یک میخ )در سقف مینائی ایران آ ویزان بود ، که تنها با یک لرزش جای آن میخ شل شد و چلچراغ فروافتاد وبکلی خوردگردید، بگونه ایکه دیگرقابل استفاده نبود .
در سال 1320 بمحض آنکه رضاشاه بالاجبار از سلطنت استعفاکرد و ناگزیرشد به خارج از ایران برود:
       بسیاری از افسران از پایتخت گریختند زیرا تصورشان این بود که قشون روس وانگلیس آنها را دستگیر و تبعید خواهند کرد . 

      با اعلام انحلال ارتش ایران سربازان لخت وگرسنه در خیابانها رهاشدند وناگزیر با پای پیاده در نهایت سختی  به دهات وشهر های خود رفتند.


>>  در این زمینه یکی از نویسندگان اروپائی نوشته است .وقتی این سربازان فقط با یک پیراهن وبدون بالاپوش و شکم گرسنه ونداشتن دیناری پول در خیابانهای تهران وپاره ای شهر های بزرگ رهاشدند  وخیابان ها تقریبا سفید پوش شده بود . همگان تصورشان این بود که یک شورش عظیم براه خواهد افتاد و سربازان گرسنه ودربدر شده دست به غارت وچپاول فروشگاه ها وخانه های مردم خواهند گذارد . ولی، هیچ اتفاقی نیفتاد و این سربازان نجیب ایرانی حتی برای سد جوع  هم به هیچکس تجاوز نکردند  (( انوقت بود که فهمیدم ملت ایران چقدر نجیب وشریف است ))که متاسفانه گرفتار حکومت های خودکامه ستمگر ویا استعمارگران بیدادگر شده اند .<<


       سیاست مداران کهنه کار، که رضاشاه آنها را باجبار بازنشسته کرده بود. و در نتیجه در خلوت خود زخمهای درد آلود روحی خویش را درمان میکردند، با شتاب به صحنه عمومی بازگشتند( دوباره به صحنه آرائی های مردم فریب پرداختند )

     رهبران مذهبی که دردوران رضاشاه اوقاتشان را در کتابخانه ها ومدارس مذهبی میگذراندند. وسردر کتاب داشتند .به درس وفحص مسائل دینی میپرداختند ، ناگهان سربرداشتند وحوزه های علمیه را تبدیل به مراکز وعظ وخطابه نمودند . مردم را به مساجد فراخواندند تا عقده های سرکوفته را بدست مردم ساده دل باز گشائی نمایند . وکشور را ( چنانکه دلخواه پاره ای سیاست های جهانی هست صحنه مبارزات ایدئولوژی کنند ) تا از آب گل آلود ماهی بگیرند .

         روشنفکران وتحصیل کردگان که به دانشگاههای داخل و خارج ایران راه یافته بودند و بعلت نظم خاصی که در محیط بسته دانشجوئی آنروز ایران وجود داشت، سر در کتاب داشتند، و طبیعتا کمتر سیاست های جهانی را میشناختند .« بعلاوه در سن وسالی نبودند که یاد آوری روزهای سیاه و آلوده دوران آخرین پادشاه قاجارآنها را متوجه وخامت اوضاع نماید تا ازمیزان گرفتاری های اقتصادی واجتماعی آنروزگار اطلاع دقیقی بدست بیاورند »به اقتضای جوانی وناپختگی وبی اطلاعی از مرز هرج و مرج  با  یک فضای باز سیاسی واجتماعی درکمال  ساده دلی و هیجان ناشی ازدرهم ریختگی به قصد ساختار یک کشور جدید وآزاد سربرداشتند .( که خیلی زود بعلت ناآگاهی کافی از حیله ها وبازی های پس پرده کهنه رندان بازیگر) در دام پاره ای جمعیت ها واحزابی افتادند که بجای ساخت وساز مملکت بیشتر چشم به تخریب داشتند .

       احزاب و جمعیت های خلق الساعه سیاسی شکل گرفت و شروع به دخالت در امور سیاسی نمودند . بعضی  از آن احزاب و جمعیت ها  به اتکاء پاره ای سیاست ها و پشتیبانی مالی ومعنوی وحتی نظامی بیگانگان خود را رهائی بخش وآزادیخواه خواندند و جوانان بیتجربه را بدور خود جمع کردند  ( خواستار فرو ریزی رژیم گردیدند )

        نمایندگان چاپلوس ومتملق مجلس شورا، که  تا کمر جلوی رضاشاه خم میشدند وبرای دست بوسی از یکدیگر سبقت میگرفتند ، جسارت بخرج دادند. وعلیه رضاشاه شروع به شعاردادن کردند  وهزاران اتهام ناروا بر ارباب خود وارد نمودند ، تا شاید از این طریق راهی بین مردم بازکنند.

      در کتاب سلسله پهلوی به روایت تاریخ کمبریج آمده است : در سال 1320شمسی(1941 میلادی)واقعیت این بود که ایران در اشغال نیروهای شوروی وانگلیس قرار داشت. ( بعد هم آرتش امریکا به آنها اضافه شد). وآنها بر تمام امور کشور تسلط پیداکرده بودند . تمام دلمشغولی آنها هم (حفظ شبکه ارتباطات بود)که بتوانند  تسلیحات لازم را به شوروی برسانند و کوشش داشتند که جریان نفت ایران دوچار وقفه نشود تا کشتی ها وهواپیماهای متفقین قادرباشند مقابل آلمان و هم پیمان هایش بایستند ، بدین سبب مسئله رژیم ایران وچگونگی سلطنت محمد رضاشاه برایشان اهمیت خاصی نداشت . آنها تمام جهد خود را در راه حفظ منافع استراتژیک خود بکار میبردند . و در حقیقت  در آن روزهای بحرانی سرنوشت کشوربلازده ایران مانند اواخر دوران قاجارها دومرتبه بدست سفرای دو کشور شوروی وانگلستان افتاده بود .

      ولی رئیس دولت « ذکاء الملک فروغی» با بیداری کامل وخردگرائی وملایمت سعی میکرد  بتدریج بر اوضاع مسلط بشود تا شاید نظم وقاعده ای برای روند سیاسی واجتماعی ایران بوجود بیاید .
        یکی از بزرگترین کارهائی را که فروغی توانست بانجام برساند آن بود که وقتی کنفرانس سران سه کشور باحضور« روزولت – چرچیل – استالین » در بحبوحه جنگ جهانی در ایران تشکیل گردید، سران سه کشور را وادارنمود تا سند تخلیه وحفظ استقلال وتمامیت ارضی ایران را امضاکنند.که بعد از جنگ از تمام سرزمین های ایران بیرون بروند . 

       بی ثباتی سیاسی در آن سالها موجب گردیده بود که  کشور از یک آشوب اجتماعی به آشوبی دیگر، از یک بحران سیاسی به بحرانی دیگر واز یک بلوای دیپلماتیک به بلوائی دیگر دوچار میشد.
       در شانزده سال پادشاهی رضاشاه . دولت گروه های ذی نفوذ را کنترل میکرد، در نتیجه بر کشمکشهای داخلی بین قدرتمداران سرپوش گذارده بود. وبتدریج میرفت که ( جامعه دگرگون شود) زیرا
       یکی از شگرد های دوران رضاشاهی آن بود که اکثریت زمین داران  وملاکین و ذینفوذان جامعه یا در مجلس شورا نشسته بودند ویا در دولت راه پیدا میکردند . در نتیجه خود آنها دست اندرکار ایجاد نظم موجود میشدند . وطبیعتا قشر بزرگی از طبقه جوان که تحصیلاتی داشتند واز اروپا برمیگشتند و نمیتوانستند خود را با آن روند ونظم حاکم منطبق کنند منتظر فرصت بودند . که خروج رضاشاه از ایران و اشغال کشور وسیله آرتش های بیگانه این فرصت را فراهم آورد .

     خانم زهرا شجیعی در کتاب نخبگان سیاسی (تحت عنوان عصردوم مشروطیت ) در یک جمع بندی مینویسد : در شانزده سال پادشاهی رضاشاه از 1305 شسی تا شهریور1320فقط «هشت نخست وزیر- ده کابینه دولت – پنجاه وزیر که مجموعا 198 منصب وزارت را اشغال کردند، به صحنه سیاسی ایران وارد شدند .  هفت دوره قانون گذاری از دوره ششم تا دوره سیزدهم مجلس شورای ملی بصورتی منظم تشکیل گردید
     بمحض فروریختن نظم دوران رضاشاهی. این روند از میان رفت و دولت هائیکه بر سر کار میامدند حد اکثر هشت ما وبعضی از انها فقط یک ماه بر سرکار میماندند. وبا اختلافاتی که لیدرهای مجلس بوجود میآوردند ناگزیر به برکناری میشدند وباز دولتی تازه وکشمکشی تازه شروع میشد . در ان سالها مجلس محل قدرت نمائی بعضی از نمایندگانی شده بود که در دوران رضاشاه از قدرت کناربودند .
      با تشکیل دوره سیزدهم مجلس در تاریخ اول آذرماه 1320 شمسی. باصطلاح عصر«سوم مشروطیت » شروع شد .  نمایندگان این دوره چون در دوره رضاشاه انتخاب شده بودندتقریبا همان روند گذشته را ادامه دادند  وچند قانون مهم هم در آن دوره به تصویب رسید .جز یک مورد که میدانی برای کشاکش چپگرایان پیداشده بود.

 


          1 – قانون استخدام دکتر ملیسپو مستشارمالی برای تنظیم امور مالی واقتصادی ایران
          2 – قانون پیمان دوستی بین دولت شاهنشاهی ایران ودولتهای اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و پادشاهی انگلستان
          3 – در دنباله عقد قرارداد مودت بین دولت ایران  ودولتهای متفق . کنفرانس سران سه دولت متفق (امریکا – انگلستان – شوروی  ) روز پنجم آذرماه 1322(مطابق با 27نوامبر 1943 میلادی ) در تهران تشکیل شد  وپس از خاتمه کنفرانس که مدت پنج روز بطول انجامید از طرف هرسه دولت متفق طرح متن قرارداد سه جانبه مبنی بر تضمین  کمک اقتصادی به ایران  وشناسائی تمامیت ارضی واستقلال سیاسی و حاکمیت ایران امضا شد  واعلامیه ان رسما تسلیم دولت ایران گردید.    


 دولت فروغی روز 24 آذرماه 1320 لایحه پیمان اتحاد بین دولت ایران و دو دولت شوروی  وانگلیس را تقدیم مجلس نمود .   واین لایحه در(کشاکش لیدرهای مجلس ) برای نخستین بارپس ازحدود بیست سال با مخالفت بعضی از نمایندگان مواجه شد ووسیله ای پیداکردند تا خودی بنمایند ، وعاقبت هم با اکثریت 80 رای از 93 رای نمایندگان حاضر درجلسه  ماده واحده در 6 بهمن 1320 بتصویب رسید .


          ماده واحده – مجلس شورای ملی ، پیمان اتحاد بین دولت شاهنشاهی ایران  ودولت اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی وانگلستان را که مشتمل بر 9 فصل میباشد و در تاریخ 24 آذرماه 1320 شمسی، از طرف نمایندگان سه دولت پاراف شده تصویب وبه دولت اجازه میدهد امضاء ومبادله شود. این قانون که مشتمل بر یک ماده  ومتن پیمان اتحاد پیوست آن میباشد  در جلسه ششم بهمن ماه 1320 به تصویب مجلس شورای ملی رسید .


           بمنظور آنکه شما خوانندگان این کتاب دریابید که در آن روزگار وضعیت اجتماعی وسیاسی کشور چه صورتی داشت دو مطلب را برایتان نقل میکنم .


             1 – در آن روزها ی پر هیاهو که حزب توده سربر آورده بود و پاره ای لیدر های سیاسی هم با آزادی تمام باهمکاری با آن حزب  میتوانستند هرچه میخواهند بگویند ، هیچ مرجعی هم نبود که از ان ها بازخواست نماید وعلاوه بر روزنامه های متعدد حزب توده  هریک از لیدرهای مختلف هم  روزنامه هائی را اجیر کرده بودند .. (ذ کاءالملک فروغی را متهم به جیره خواری انگلستان می نمودند) وبا عناوین مختلف اورا مورد حمله قرار میدادند . از آن جمله درجلسه ششم بهمن ماه که او در جلسه مجلس در باره لایحه اتحاد سه جانبه با ایران توضیح میداد . یکی ازتماشاچی ها که به هوچیگری مشهوربود از میان تماشاچیان بوسط تالار جلسه پرید و با سنگ به نخست وزیر حمله کرد بگونه ایکه سر او را پشت تریبون مجلس شکست . ونظم جلسه بهم خورد . ولی فروغی که با روشن بینی کامل میدانست هرطور هست باید این لایحه از تصویب بگذرد   . پس از نیم ساعت با سر بسته پشت تریبون رفت (وگفت که : جمله معترضه ای بود که کلام بنده را قطع کرد ، البته جای تاسف است ولی جای تعجب نیست ) وبه دنباله مطلب پرداخت .

      و هنگامیکه جنگ پایان یافت ودولت شوروی از تخلیه شمال ایران خودداری نمود .تنها سند معتبری که درمجامع بین لمللی مطرح مذاکره واقع شد همین سندی بود که  به اهتمام ذکاء الملک فروغی تنظیم شده بود  ودر رهائی ایران سهم عمده ای داشت  .   


          2 – باز برای آنکه توجه فرمائید چه هرج ومرجی کشور را فراگرفته بود به تعداد کابینه هائی که ظرف دوسال دوره سیزدهم مجلس شورا بر سرکار آمدند نظری بیافکنید .
           فروغی که برگزیده رضاشاه بود ناگزیرشد روز 12 اسفند 1320  استعفا کند  وکتاربرود
           علی سهیلی روز 18 اسفند نخست وزیر شد .

       روز 8 مرداد 1321 استعفاکرد یعنی فقط پنج ماه نخست وزیربود 
       احمد قوام (قوام السلطنه ) روز 13 مرداد 1321 نخست وزیر شد 
      روز 30 دیماه 1321 بر اثر فشار لیدرهای مجلس شورا  ناگزیر به ترمیم کابینه    
     خود شد ولی عاقبت روز 16 بهمن  1321 مجبور به استعفا گردید  فقط شش ماه   
                          نخست وزیر بود . 


         علی سهیلی روز 28 بهمن  1321 دوباره نخست وزیر شد
                     ولی بر اثر فشار مجلس واحزاب در تاریخ23 آذرماه 1322   استعفا کرد     ولی دوباره با ترمیم کابینه اش با نظر لیدر های مجلس  انتخاب گردیدوکابینه جدیدی را معرفی کرد
                      روز 25 اسفند ماه 1322 استعفای خود را به مجلس چهاردهم داد 
انتخاب دوره چهار دهم مجلس در دوره نخست وزیری سهیلی انجام پذیرفت . مجلس روز اا اسفند1322 افتتاح شد

 محمد ساعد مراغه ای اولین نخست وزیری است که روز 8 فروردین 1323در مجلس چهاردهم  به نخست وزیری انتخاب شد
ظرف دوسال کابینه ها آمدند ورفتند  وکشور در هرج ومرج کامل بسر میبرد .


        
 از پیش اشاره شد که با تغییر سلطنت بکلی مملکت دگرگونه شد . نمایندگان مجلس دوره سیزده به بازداشت پاره ای از متنفذین  ورجال سیاسی در دولت های گذشته سخت اعتراض کردند  واز دولت خواستند که لایحه عفو عمومی تمام بازداشت شدگان را به مجلس بیاورد . در نتیجه ( فرمان عفو عمومی در دولت فروغی صادرگردید )


   باصدور این فرمان عده ای از روسای طوایف ایلات و عشایر  وصاحبان نفوذ یا در تبعید بسر میبردند ویا از نظر اقامت وسکونت محدودیت هائی داشتند ، آزاد شدند . طبیعتا با روحیه ای پرخاشگرانه  وناراضی از اوضاع و عصیان زده به موطن خود باز گشتند . و از ضعف دولت  وعدم تجربه وقدرت پادشاه استفاده کردند  وبمنظور جبران قدرت گذشته خویش آرام ننشستند ، بکلی از قوانین  ومقررات مملکتی سرپیچی نمودند و خود را آزاد از هر قیدو بندی دانستند وبر ضد دولت مرکزی قیام کردند  . در نتیجه موجبات نا امنی کشور و گرفتاری های مختلف را برای دولت فراهم آوردند .


     اغتشاش در صفحات فارس وخراسان شروع گردید . وسراسر منطقه به آشوب کشیده شد  بدنبال آن کردستان ولرستان  و(آذربایجان شرقی وغربی) بدست یاری احزاب چپ تند رو و اشغالگر شمالی زمزمه های مخالفت با دولت مرکزی را آغاز کردند و دست به یک عصیان و تمرد کامل زدند که بکلی امنیت منطقه مختل شد  وتمام ان صفحات را چریک ها وعشایر خود سر زیر فرمان خود گرفتند . دنباله این گرفتاری ها  (ناصر قشقائی ) پس از آزادشدن  و مراجعت به میان طایفه وایل خود به جمع آوری نیرو پرداخت  وبا بدست آوردن سلاح های دولتی  وکمک هائی که از ناحیه  یکی از دولت های اشغالگر بدست آورده بود  شهر شیراز را محاصره کرد  وبا قتل چند تن از افسران آرتش از جمله فرمانده پادگان سمیرم ( حسنعلی قشقائی ) امنیت را در ان نواحی از مردم سلب کرد


            توجه داشته باشید که مملکت در اشغال قوای بیگانه قراردارد و آرتش ایران بدون قدرت کافی است و آزادی عمل ندارد .و هر حرکت آرتشی را اشغالگران حمل بر ضد خودشان میکنند ومانع نقل وانتقال قوای ارتشی هستند


            در همین هنگامه در شهریورماه 1322 . از طرف نیروی انتظامی دو دولت شوروی وانگلستان ، عده  بیشماری از رجال سیاسی ، افسران آرتش  وکارمندان دولت  وروزنامه نگاران را به اتهام  همکاری با آلمان  وتشکیل ستون پنجم توقیف و در اراک زندانی کردند .

تاریخ شاهنشاهی پهلوی و ارتش 

 

 

تاریخ سلسله پهلوی . درباره شاه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 15  توسط هفت رنگ  | 

نگاهی به تاریخ سلسله ی پهلوی

در این قسمت نگای به نوشته های پیشین می اندازیم و مرور میکنیم :

آرزو های محمد رضا شاه پهلوی

درباره رضا شاه پهلوی پدر تاجدار ملت ایران

درباره شاهنشاه آریا مهر بزرگ ارتشتاران محمد رضا شاه پهلوی

استعفای رضا شاه کبیر از سلطنت

سوگند محمد رضا شاه پهلوی ، آریا مهر شاهنشاه ایران به عنوان پادشاه قانونی ایران

ورود قوای متفقین به پایتخت (تهران) وایجاد هرج و مرج

چرا نمایندگان دولت های خارجی «کوردیپلماتیک» حضور نداشتند ؟

نگاهی به مو قعیت سیاسی واجتماعی ایران درآن روزها :

ایرانی ها در خدمت تبلیغات گروهی چپ وراست

فرصت طلبان که از حضور متفقین بهره گرفتند

محمد رضا شاه پهلوی و نحوه تربیتش

سبب بروز دگرگونی های روانی در محمد رضا شاه پهلوی

نخستین ازدواج محمد رضا شاه پهلوی

 جدایی شاه و ملکه ایران

* تاثیر تربیت و نحوه عملکرد رضاشاه در سرنوشت خاندان پهلوی 

=- - ==- - ==- - ==- - ==- - ==- - ==- - ==- - ==- - ==- - ==- - ==- - =

در مورد دختران شاه : شمس پهلوی و اشرف پهلوی

  در مورد دخترانش شمس واشرف :

روزی که خودش تشخیص میدهد، دخترهایش باید شوهر کنند ، بدون آنکه با آنها مشورت نماید ویا نظر ایشان را بخواهد، شخصا دو نفر را که با الگوی ذهنی اش سازگارهست  بعنوان شوهران دخترها انتخاب میکند و چون در مقامی است که دیگران هم جرئت مخالفت با اورا ندارند . با یک فرمان نظامی به انها ابلاغ میکند که باید با دختران من ازدواج کنید . و بعد هم تصور میکند که همین ابلاغ و در عین حال ((سکوت )) آن دو جوان دلالت بر رضایت ایشان دارد . پس از آن هر دو دختر را فرامیخواند وبه انها تکلیف میکند که خود را آماده زناشوئی بکنند  وشوهرانشان را به آنها معرفی مینماید که با مخالفت دختر بزرگتر روبرو میشود  وعاقبت تن به این امر میدهد که بین آن دو شخصیت جوان شمس خودش یکی را انتخاب کند  وطبیعتا اشرف هم باید با آن دیگری ازدواج نماید اعم از آنکه موافق باشد یا نه !!!. 

         میدانیم بمحض آنکه رضاشاه از پادشاهی کنار رفت ودیگر سلطه فرمانروائی بر خانواده نداشت هردو دختر از شوهرهایشان جداشدند  وهرکدام راه خود را برگزیدند . (  نتیجه این تحمیل ازدواج در زندگی هردوی انها اثراتی را باقی گذاشت که مطلوب نبود) تاریخ شاهنشاهی و سلسله پهلوی ایران

      
        در مورد محمد رضاشاه:  مسلما رضاشاه بسیار سختگیرتر و کوشاتر بود . زیرا منتجه تمام کوشش های سیاسی و نظامیگریش به (محمد رضای ولیعهد) ختم میشد باین جهت محمد رضا در اوج تجلی آرزوهایش قرار داشت . وطبیعی بود که میخواهد به بهترین وجه  همه امکانات لازم رادرادامه سلطنت سلسله پهلوی برای او فراهم نماید .منتهی تمام امور را در ذهن خودش وبا کیفیت درک وفهم خود وآنچه که از دوران طفولیت ونوجوانی در دوران قاجارها تجربه کرده و در ضمیر ناخودآگاهش ثبت شده میسنجید ، بدون آنکه تغییرات عظیم جهانی را در نظربگیرد ویا تمایلات وخواسته ویا مدرکات فرزندش را بدقت بررسی نماید . و یا با شیوه های علمی تربیتی جدید آشنا شده باشد . در نتیجه او در کمون ذهنی خود فرائضی را برای فرزندش در نظر گرفته و همه انها راهم با عجله وبدون تعمق به مرحله اجرا میگذارد. وتصورش آنست که فرزندش را برای سلطنت آماده میکند .

درست هنگامیکه اشکالات خانوادگی با تاج الملوک به اوج میرسد، که مسلما تا آنروزمتاسفانه رفتار ناهنجار هردوی آنها ضمیر ناخود آگاه محمد رضای خردسال راسخت خراشیده وزخم عمیقی بجای گذاشته،  ناگهان اورا از خانواده جدا میکند و به خانه ای که خودش آنرا مناسب تشخیص میدهد منتقل مینماید ونامش را ( زندگی مردانه میگذارد ) که خود محمد رضاشاه در کتابش مینویسد در آن سن وسل شش سالگی چه رنجی از تنهائی آن شب ها داشته و چطور بانهایت سختی شب را به صبح میاورده .
در شش سالگی  خانه تنها – لباسش منحصربه لباس نظامی – مدرسه اش نظامی – معاشرینش کاملا محدوداست به همان هائی که در آن مدرسه نظامی درس میخوانند. و از همه بالاتر اصرار پدرش به معلمین و مدیران مدرسه که با محمد رضا در کمال سختگیری وانضباط رفتار نمایند .

       دیگر اینکه ضمیر ناخود آگاه رضاشاه به او حکم میکند که آثار درد ورنج تحمیل شده در دوران طفولیتش را زیر ( بزرگ کردن بیش از حد موقعیت ولیعهدش در نظر دیگران بپوشاند ) ودر نتیجه همه مقامات موظف میشوند که طفل شش ساله ای را با عنوان ولیعهد فوق العاده احترام کنند وفرمانش را اجرا نمایند .که از همان تاریخ حس خودبینی فوق العاده ای در ضمیر او حک میگردد.بگونه ایکه بعد ها خودرا (بزرگترین ) میشناسد.

      در دوازده سالگی اورا به سوئیس میفرستد . زیر نظر یک سرپرست سختگیر که از خشم رضاشاه کاملا میهراسد وبه همین سبب کوشش میکند بازهم محمد رضا را در انزواو تنهائی نگاه دارد .

محمد رضا در باره آنروز ها مینویسد : در حالیکه همه شاگردها ی مدرسه اش آزادانه میتوانستند به سینما و یا ته دانسان بروند وبا دختر ها آشنا بشوند، من ناگزیر بودم زیر نظر سرپرستم مانند یک زندانی در اطاقم وقت بگذرانم  ( اگر در نظر بگیرید که در آنروزها نه تلویزیون بوده – نه فیلم های ویدئوئی ونه رادیو) واین نوجوان فقط میتوانسته با گرامافون به چند صفحه گوش بدهد ویا با مطالعه چند مجله و کتاب های کنترل شده از ناحیه سرپرستش خود را سرگرم نماید  ویا حداکثر چند تن از شاگردان هم کلاسش در اطاقش جمع بشوند و با خوردن اجیل ویا باقلوا وگز خود را مشغول کنند، وبه تعریف وتمجید از او بپردازند که چنین تنقلاتی به آنها میدهد . 

آنوقت در مییابیم که چرا مردی که ده سال از محمد رضا بزرگتر هست بنام( ارنست پرون ) که در واقع شاگرد باغبان مدرسه میباشد . وبا این عنوان که باید به چند گلدان در اطاق محمد رضا سرکشی کند میتواند بدون کنترل به اطاق او برود ( چنان مورد توجه ونظر) قرار میگیرد که جداشدن از او دیگر برایش امکان نداشت، بطوریکه اورا باخود به تهران میآورد و آنگونه که بسیاری از محققین مینویسند، این ظاهرا شاگردباغبان که از نظر(سن وسل) هم با او هیچ تناسبی ندارد طوری در( ضمیرخود آگاه )محمدرضاشاه جای میگیرد که در بسیاری از زمینه های خانوادگی و سیاسی عقل منفصل او میشود . ودرهمه دوران سلطنتش بعناوین مختلف درامور او مداخله مینماید .


 در نتیجه چنین شیوه تربیتی سختگیرانه و محدویت های بیش از حد ضرورت. محمد رضا شاه در سالهائی که دوران( شکوفائی عقلانی )نوجوان هاست  . و میتوانسته در یک جامعه بازو استفاده از آموزش های خردگرایانه.

در دانشکده های بزرگ اروپا ، دقیقا به روش های علمی حاکمیت دست یابد . ودموکراسی و کیفیت جوامع آزادو نحوه خدمتگذاری دولت ها را بخوبی بشناسد ، ناگهان به تهران فراخوانده میشود
     علی ایزدی  تعریف میکند  در همان نخستین روز ورود محمد رضاشاه وشاهپورعلیرضا  در موقع استراحت، رضاشاه به آنها میگوید دوران گردش وتفریح و خوشگذرانی تمام شده . بنا بر این ((من باید شمارا مرد بار بیاورم ))، وچون رضاشاه شخصا هیچگونه آموزشی را به اندازه نظامیگری برای تربیت ولیعهدش موثروقابل عمل نمیدانسته وتصورش آن بوده که فقط در سایه فرامین خشن نظامی میتواند از او یک مرد خردمند وعاقل بسازد، بجای آنهمه دانشگاههای مشهورجهان. صرفا برای آنکه اورا زیر نظر خودش وبا خصوصیاتی که در نظرداشته تربیت کند  به دانشکده افسری تازه تاسیس شده در تهران میفرستد .


           بسیاری از تحقیق کنندگان اروپائی نوشته اند :
 رفتار ناهنجارخانوادگی و تعصبات مذهبی مادرو دعواهای پرسروصدا وپرجنجالش درخانه با حضور     اطفال از محمدرضای پنج شش ساله شخصیتی ساخت  ( رویائی – خیال پرداز – با تصوراتی غیرعلمی   درزمینه ماورالطبیعه –  که قصه هایش در تاریخ آمده – و سخت مذهبی ) که پیوسته اورا در مقابل مدرنیته وروشنگرائی ها وبیان عقائدی که باخصویات فکریش هم آهنگی نداشت  دوچارتردید میکرد
  پدر با اقداماتش در زمینه تعلیم و تربیت- همان بلائی را بر سر او آورده که خودش در قزاقخانه دوچار  شده بود در نتیجه علاوه بر کاستی های فراوانی که از ناحیه مادر به او تحمیل گردید   (دو عقده کاملا متضاد)هم بر اثر اقدامات پدر در ضمیر او جای گرفت.


 اول -  بعلت عدم قدرت پاسخگوئی به پدر وتحمل عقائد و فرامین او «دوچار عقده خود کم بینی »شد
 دوم -  به سبب آنکه زیاده روی در احترامات نابجا در مقامات ومراجع رسمی بمنظور خوش آیند رضاشاه باب روز شده بود   «گرفتار عقده خود بزرگ بینی» گردید.


که جدال این دو عقده در روان سیال شاه به گواهی بسیاری از کاوشگران اروپائی اورا دوچار تزلزل وعدم ثبات میکرد .  متاسفانه  گرفتاری های مختلف بین المللی و داخلی چنان شاه را در خود غرق کرده بود که هرگز مجال بازبینی در عقده های ثبت شده در ضمیرش را پیدا نکرد، در نتیجه  چنین وضعیتی هرگز اورا رها ننمود.  بگونه ایکه  همگان شاهد بودند این(تزلزل  ودوگانگی شخصیت) در ماههای آخر سلطنتش در تمام زمینه های سیاسی واجتماعی کشور تجلی نموده .

در قسمت بعد به آغاز تحولات نظام سیاسی کشور در دوران پهلوی می پردازیم.

محمد رضا شاه پهلوی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 14  توسط هفت رنگ  | 

 تاثیر تربیت و نحوه عملکرد رضاشاه در سرنوشت خاندان پهلوی

 دراین بخش میخواهم باب تازه ای را بگشایم که اعتقاد دارم یا بکلی دورازذهن نویسندگان و محققین تاریخ دوران پهلوی ها مانده بوده ، یا آنکه اقتضای زمان این مجال را نمیداده تا نویسندگان و کنکاش گران دوران محمدرضاشاه با آسودگی به آن وارد  بشوند  (( نحوه تفکر و سیستم تربیتی و عملکرد شخص رضاشاه در باره خانواده پهلوی))  وتاثیر قطعی وغائی آن در تاریخ سیاسی و خانوادگی پهلوی ها بویژه در نحوه رفتاری محمد رضاشاه تا فرو ریختن رژیم

شخصا عقیده دارم هرگاه این« گره کور» را در زندگی خانوادگی پهلوی ها مورد بررسی ومداقه قرار ندهیم هیچگاه نمیتوانیم به چگونگی و چرائی شکست های سیاسی وخانوادگی دوران محمد رضاشاه بویژه دوران پایانی سلطنت پی ببریم .

یکی از علوم پایه ای که در این سالها بسیار مورد توجه دانشمندان هست.( دا نش روان شناسی وروان کاوی است)، که تحلیگران متخصص بابررسی در طرز تفکرواعمال آگاهانه و ناآگاهانه اشخاص، ضمیر ناخوداگاه شخص را میگشایند وبه علل وبروز بسیاری از وقایع اعم از (موفقیت ویا شکست ها)پی میبرند . بدین سبب میبایستی بدون حب وبغض زندگی خانوادگی و نحوه رفتار رضاشاه سرسلسله خاندان پهلوی را با  اعضاء خانواده اش مورد مطالعه قرار دهیم  تا به این نکته حساس پی ببریم  که چراهردوپادشاهان پهلوی با همه اقدامات مشعشعانه ای که در باره کشور انجام دادند وبه تصدیق بسیاری از زبده نویسندگان جهان ، ایران را از قعر مناهی ها به سطح جهان متمدن رساندند.    اما در مجموع توفیق اجتماعی کاملی  بدست نیاوردند   وعاقبت هم رژیم سلطنتی در اوج  فرو ریخت .

برای شکل گیری امور تربیتی درضمیرناخودآگاه محمدرضاشاه دو  شخصیت اثر فوق العاده داشته اند .
         اول – رضاخان سردارسپه یا  رضاشاه (پدر)
       دوم- تاج الملوک مادر، او دختر میرپنجی است که روزگاری رئیس رضاخان بوده وبه همین سبب دخترش از رضاشاه (خود بزرگ بین ) واهمه ای نداشته . بویژه آنکه او هم پرورش یافته پدری سختگیر و نظامی وخانواده ای پرخاشگر است  . بدون آنکه با آموزش وتربیت جدید آشنائی داشته باشد
         تاج الملوک زنی است با تربیت سنتی و سخت مذهبی ( خرافاتی و متعصب) که در خانه اش متاسفانه بروی آخوند ها فالگیرها ورمال ها باز است .و محمدرضا تا شش سالگی در چنین خانه ای و در میان مستخدمین زن با خصوصیات اخلاقی متفاوت بزرگ میشود.

   رضاخان – که از اوان نوجوانی بهر دلیل وارد قزاقخانه شده واز پائین ترین درجه نظامیگری کارش را شروع نموده . نخستین مسئله ای که به ذهن ناخود آگاهش تحمیل شده ( امر بری ) بوده. که به تدریج هرقدر بزرگتر میشده ( امربری وفرمانبرداری خشونت بار قزاقخانه ) در ذهن پنهان ناخود آگاهش تبدیل به ( عقده خود کم بینی ) میگردیده .

         در عین حال خصیصه نظامیگری آنست که ، تبدیل درجات، به فرد نظامی میآموزد، بتدریج وبصورت محدود فرماندهی راهم آزمایش کند .بویژه وقتی از درجات پائین به مقامات افسری میرسد خودرا درقالب فرمانده میبیند ( آهسته آهسته عقده خود کم بینی را زیر لفافه خودبزرگ بینی اش میپوشاند )که این تحول یکی از خطرناک ترین مراحل در اشخاصی است که صاحب مقامات میگردند .

  رضاشاه را در جریان تحولات تاریخی و تغییرات سیاسی زمان بویژه از نظر اقدامات فردی و خانوادگی در حالتی میبینیم که بهر تقدیر میخواهد عقده خود کم بینی وعادت فرمانبری را بفراموشی بسپارد  وچون در این زمینه تربیت و آموزش علمی پیدا نکرده ( برای پوشاندن نقائصش از عقده خود بزرگ بینی که آنروزها بشدت به اوحاکم است کمک میگیرد )  بویژه در مسائل خانوادگی و تربیت فرزندانش این خصیصه کاملا آشکار است و تا هنگامیکه از پادشاهی کنار نرفته بود، همچنان بر رخش خود بزرگ بینیش سوار بود .

  هرکجا هم که نمیتوانست این قدرت را اعمال نماید به همان سبک فرمانبری به سرعت از آن روی بر میگرداند  .(( بالاترین نمونه این امر)) 

  چهار ازدواج ناموفق او است . هروقت از یکی از زنهایش سرمیخورد ، بدون آنکه در زمینه عدم توفیقش بررسی نماید . آن را بحال خود رها میکرد وبسراغ دیگری میرفت . و چنانکه مورخین بسیاری نوشته اند از حیث مسائل خانواده صرفا بخاطر همین سلطه حس فرمانروائی وپوشاندن عقده خود کم بینی  آرامش چشم گیری بدست نیاورد وسرگردان بود .

در قسمت بعد در باره شمس پهلوی و اشرف پهلوی خواهم نوشت

مروری بر مطالب قبلی

محمد رضا شاه پهلوی و نحوه تربیتش

سبب بروز دگرگونی های روانی در محمد رضا شاه پهلوی

نخستین ازدواج محمد رضا شاه پهلوی

جدایی شاه و ملکه ایران

محمد رضا شاه پهلوی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 21  توسط هفت رنگ  | 

 جدائی شاه وملکه ی ایران

   در زمینه چرائی وچگونگی جدائی شاهزاده خانم فوزیه از محمد رضاشاه سخن بسیار است . ولی بطور کلی نویسنگان  ومحققین اروپائی وایرانی روی سه مطلب تکیه کرده اند :

          1 – آنکه فوزیه دختر جوانی بود تحصیل کرده و در عین حال سخت خجول وآرام ، بعلاوه تربیت شده  با سیستم اروپائی وبزرگ شده در درباری که سخت پایبند موازین سلطنتی بودند  ، در حالیکه خانم های خاندان سلطنتی ایران دارای تربیتی سنتی بودند وپای بند و معتقد به مسائلی که اخوند ها به ایشان تلقین میکردند، درعین حال چندان پروائی از بروز پاره ای مسائل زنانه نداشتند . بدین سب از همان نخستین روزها فوزیه خانم نتوانست خودش را با خاندان سلطنتی هم آهنگ کند. گوشه گیرشد.

        2 – وقتی نخستین فرزندش شاهدخت شهناز به دنیا آمد . که« دختر بود »رفتار رضاشاه و خانواده سلطنتی بکلی با او تغییر کرد.که چرا پسر بدنیا نیاورده که همین امر در روحیه او اثرناهنجاری گذاشت .

        3 –  از همه بدتر، بتدریج رفتار محمد رضاشاه هم عوض شده بود ونمیتوانست خود را پای بند خانه و عروسش نماید که این امر برای فوزیه غیر قابل تحمل گردید .

         دکتر قاسم غنی مینویسد : محمد رضا همانطور که پدرش پیش بینی میکرد در آغاز زندگی زناشوئی از عیاشی های خود دست برداشت  وتمام اوقات فراغتش را در کنار همسر زیبایش به سر میاورد ، وتا زمانی که شوهری سربراه بود واوقات تنهائی فوزیه را پر میکرد، شاهزاده خانم هم از زندگیش خیلی ناراضی نبود .  ولی رفتار محمد رضاشاه به تدریج تغیر کرد ، بعضی شبها بدون آنکه به فوزیه اطلاع بدهد دیرتر از معمول بخانه میآمد، و حرارت واشتیاق سابق را در روابط زناشوئیش نداشت .فوزیه نمیدانست که علت این رفتار و بی تفاوتی شوهرش چیست . شبی در یک مجلس میهمانی در کاخ اختصاصی شمس . فوزیه چشمانش باز شد ، دختران وزنان جوانی را که عضو خانواده سلطنتی نبودند میدید .(( شمس واشرف در معرفی این دختران وزنها به ولیعهد باهم رقابت میکردند )) محمدرضا هم یکی پس از دیگری با آنها میرقصید و در آغوش میفشرد . فوزیه عصبانی و تحقیر شده  به بهانه سردرد مجلس را ترک کرد.

         آنشب محمد رضا تا نزدیک صبح ، در مجلس میهمانی ماند و هنگامیکه به کاخ اختصاصی خود بازگشت دیدکه فوزیه در اطاق خواب خودش نیست و شهناز هم در گاهواره اش نبود . با دیدن این منظره مستی از سرش پرید، ضمن تجسس در اطاق خواب یادداشت کوچکی به زبان فرانسه روی میز پیداکرد ، که فوزیه در آن نوشته بود «برای این که آرامش خاطری پیداکنم به آپارتمان اختصاصی خودم رفتم »
        وقتی محمد رضا به آپارتمان فوزیه میرود . در همان سرسرا فوزیه به او میگوید «من تصمیم گرفته ام از این به بعد زندگی مستقلی داشته باشم و حاضر نیستم که مورد تحقیر و تمسخر قرار بگیرم و ما دیگر باهم رابطه ای نخواهیم داشت . من در آپارتمانم زندگی خودم را میگذرانم . شما هم زندگی مطلوب خودتان را داشته باشید . خداحافظ»

      ازآن تاریخ فوزیه دیگر کمتر از آپارتمان خصوصی خود خارج میشد  وبیشتر اوقات خود را به مطالعه و یا بازی با دخترش شهناز میگذراند وفقط با خدمه مصری خود ارتباط داشت. حشرو نشرش را با خانواده سلطنتی وهمچنین شوهرش تقریبا قطع کرد ، خانواده سلطنتی هم بعد از آن اورا با تمسخر فقط با لقب مصری میخواندند . وچنانکه شایع هست  محمد رضاشاه و خواهرانش هم از این گوشه گیری فوزیه حسن استقبال کردند وشاه هم به زندگی شبانه اش روی آورد.

شاهدخت فوزیه بالاخره به کشورش مصر بازگشت  .وتقاضای جدائی نمود. باوجود تمام تلاشی که از جانب محمد رضاشاه وپاره ای درباریان انجام گرفت .  شاهدخت حاضر به بازگشت نشد. ورسما از شاه ایران طلاق گرفت .


 آنچه مایه تاسف بسیار هست آنکه. بین ایرانی ها وقتی نقاری بوجود میآید ( خواه خانواده 
فقیرباشند ویا از خاندان های اشرافی ویا سلطنتی ). برای ملکوک کردن همدیگر از هیچ نوع
 دسیسه واتهامی فروگزار نمیکنند. وتصورمینمایند که هرقدر اتهامات نامربوط تر باشد. 
شخص راحت تر نفس میکشد
  زندگی آن دو ذوج جوان متاسفانه در منجلاب چنین اتهامات وگفتگوهائی افتاد که) شایسته  شاه و ملکه ایران نبود(. وعاقبت هم چنین مطالب ناروائئ دست آویز مخالفین  و معاندین چپ
 راست گردید . آخوندیسم  ومخالفین محمد رضاشاه هزاران پیرایه به آنها بستند که شاید یک
از هزار آن صحت نداشت .اما بالاخره لکه سیاهی در زندگی خانواده شاه وفوزیه گذاشت .

طلاق و جدایی شاه ایران محمد رضا شاه پهلوی
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آذر1387ساعت 12  توسط هفت رنگ  | 

نخستین ازدواج محمد رضا شاه پهلوی

رضاشاه  تصور میکرد اگر محمدرضا با یک خانواده سلطنتی ازدواج نماید .  اعتبارمضاعفی به زندگی آتی او وپادشاهی اش خواهد بخشید .وبا این طرز فکر و دنبال کردن امر در خانواده های سلطنتی  هنگامیکه تصویری از والاحضرت فوزیه را به او ارائه مینمایند .

تصمیم خود را میگیرد  وبه سفیر ایران در مصر« دکتر قاسم غنی » دستور میدهد که در باره ازدواج فوزیه ومحمد رضا با خاندان سلطنتی مصر مذاکره کند .


         محمد رضا ی ولیعهد ظاهرا تاوقتی مذاکرات واقدامات اولیه در جریان بود اصلا از قضیه اطلاع نداشت  وپس ازآنکه موافقت دربار مصر جلب شد ، رضاشاه اورا احضار نموده وعکس والاحضرت فوزیه را بایشان نشان میدهد و اعلام میدارد که « صاحب این تصویر همسر آینده تست » وباید تا چند روز دیگر برای عروسی به قاهره عزیمت کنی .


          محمد رضاشاه در کتاب ماموریت برای وطنم مینویسد :هنگامیکه در کشور سوئیس به تحصیل اشتغال داشتم کمتر فرصت آنرا پیدا میکردم  که با دوشیزگان  آشنا شوم  وسرپرست من یا به عقیده وسلیقه شخصی خود و یا به اطاعت از دستور های پدرم از معاشرت من با بانوان  ممانعت  میکرد .

 پس از بازگشت از اروپا در اواخر دوره تحصیلات من در دانشکده افسری اعلیحضرت فقید بفکر افتاد  که همسر شایسته ای برای من انتخاب کند . به نظر من پدرم  از این اقدام  دو منظور داشت :یکی آنکه میخواست همسر من شاهزاده خانمی اصیل  واز دودمانی نجیب باشد ودوم  آنکه میل داشت  دربار ایران با خانواده سلطنتی دیگری نسبت سببی پیدا کند  وروابط ایران با یکی از کشور های دوست و نزدیک استوارتر گردد ........  ظاهرا پدرم عکسی از شاهزاده خانم فوزیه را دیده بود و پس از کمی تفحص به سفیر ایران در قاهره دستور میدهد که با خاندان سلطنتی مصر وارد مذاکره بشود  واین امر سریعا به موفقیت انجامید ، وپس ازآن بمن اطلاع دادند که مراسم نامزدیم در مصر انجام میگیرد . وتا آن تاریخ من چهره همسر آینده خود را ندیده بودم  .


ظرف چند روز به مصر عزیمت کردم ودو هفته در مصر ماندم و مقدمات آشنائی ونامزدی و عقد وازدواج من با شاهزاده خانم فوزیه فراهم گردید .


 مشکل عمده در این ازدواج این بود که در قانون اساسی آن زمان  ایران قید شده  « پدر ومادر ولیعهد  باید ایرانی الاصل باشد »   برای رفع این مشگل مجلس شورای ملی قانونی گذراند که شاهزاده خانم فوزیه به ملیت ایران در آمد .


            دولت لایحه ای به مجلس شورای ملی برد که متن آن از این قراربود.


          مجلس شورای ملی
 چون کلمه ایرانی الاصل مذکور در اصل 37 قانون اساسی تا کنون در هیچ یک از قوانین بطور     صریح  وروشن تفسیر نشده،در این موقع که مواصلت بین خاندان شاهنشاهی و خاندان سلطنت مصر در بین است برای اینکه راجع به وضعیت ملکه  مادرولیعهد ایران ابهامی باقی نماند . وزارت دادگستری ماده واحده ذیل را برای تفسیر اصل 37 متمم قانون اساسی تقدیم وبه قید دوفوریت تقاضای تصویب آنرا مینماید.


            ماده واحده – منظوراز مادر ایرانی الاصل در اصل سی وهفتم قانون اساسی اعم از مادری که  مطابق شق 2 از ماده 976قانون مدنی دارای نسب ایرانی باشد، یا مادری که قبل از عقد ازدواج با پادشاه یا ولیعهد ایران به اقتضای مصالح عالیه کشور به پیشنهاد دولت  وتصویب مجلس شورای ملی به موجب فرمان پادشاه عصر صفت ایرانی به او اعطا شده باشد .
                                            نخست وزیر محمود جم -  وزیر دادگستری دکتر متین دفتری
     

          تصویب ماده واحده در مجلس شورای ملی ایران
مجلس شورای ملی نظر به تفسیر اصل 37 متمم قانون اساسی به اقتضای مصالح عالیه کشور بنا بر پیشنهاد دولت ، تصویب مینماید که به«والاحضرت فوزیه »، دختر مرحوم ملک فواد و خواهر اعلیحضرت ملک فاروق پادشاه مصربه موجب فرمان همایونی صفت ایرانی اعطا گردد .

          
             دکتر قاسم غنی در خاطراتش مینویسد :  روز پانزدهم مارس 1939 میلادی  برابر با 24 اسفند 1317 شمسی( روز تولد رضاشاه ) در قاهره در قصر عابدین شاهزاده خانم فوزیه در سن 18سالگی به عقد ازدواج ولیعهد ایران  والاحضرت محمد رضا پهلوی در آمد .
         همان روز محمد رضا ولیعهد تلگراف رمزی برای پدرش میفرستد باین مضمون که ((من در موضوع ازدواج وانتخاب همسر به نهایت درجه آمال و آرزوی خود رسیدم و مطلوب واقعی  وکمال مطلوب را دریافتم))

         دکتر قاسم غنی از قول نخست وزیر وقت محمود جم تعریف میکند : وقتی تلگراف رسید و رضاشاه از مضمون آن مطلع شد، شروع به گریستن نمود (( گریه شوق بود )).
اما این زندگی پر از نشاط که حاصل ان یک دختر بنام شاهدخت شهناز بود دیری نپائید.

در قسمت بعد به جدایی ولیعهد جوان از نخستین همسرش می پردازیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آذر1387ساعت 12  توسط هفت رنگ  | 

بیشتر درباره مطالب زیر گفتیم :

فرصت طلبان که از حضور متفقین بهره گرفتند

ایرانی ها در خدمت تبلیغات گروهی چپ وراست

نگاهی به مو قعیت سیاسی واجتماعی ایران درآن روزها :

اما امروز به یکی دیگر از رخداد های مهم در تاریخ پهلوی می پردازیم.

      اما مسئله مهمترکه  میتوانسته در روح وروان محمدرضا طفل چهارپنج ساله تاثیر عمیق بگذارد و اورا دوچار پریشان احوالی نماید. ( تندخوئی های مادرش بود) که محیط خانه را برای اطفال  بکلی  نا آرام میکرد وچنان حالتی را بوجود آورده بود که پدر یعنی تنها ملجا وپشتیبان  و«الگوی »آن طفل خردسال ازچنان وضعیتی که حریم امن خانه را تبدیل به جهنم نموده ، به تنگ آمده و کمتر در خانه پیدایش میشد و بعد هم بفکرازدواج دوم افتاد. که همین امربرای اطفال خلا روحی بزرگی بوجود آورده. 

         امروز وسیله علما روانپزشک و دانشمندان علوم اجتماعی کاملا این آشفتگی های خانوادگی  بررسی شده ونتیجه تحقیقات دقیقا نشان میدهد که روحیه وکیفیت روانی اطفال بین( سه تا پنج سال) دراین قبیل خانواده ها دستخوش چه دگرگونی ها و احتمالا ناهنجاری هائی میگردد . ولی در آنروزگار چنین مسائلی بخصوص در میان خانواده های ایرانی مطرح و شناخته شده نبوده است .

     زندگی مردانه  .
        رضاخان مردیست با خلق و خوی نظامی . سخت کوش . که کمتر خنده بلبش میآید . اینک ازدواج دوم او هم سر گرفته .حالا دیگر نه در خانه اول زندگی راحتی دارد ونه نزد همسر دوم آسودگی حس میکند ودر کشاکش مبارزات سخت سیاسی، روزو شبش در تشکیلات قزاق خانه یا وزارتخانه میگذرد  «بعد هم در سمت پادشاهی» . که چنان  موقعیتی راهم آسان بدست نیاورده .  بلکه عمر وجوانیش را در این راه داده و اینک با رویاهای دور درازی دست بگریبان است وهراسان از آینده .

از طرفی او دوران سخت و کاملا متفاوتی را در کودکی ونوجوانی اش گذرانده، که هرگز آن مرارت ها ورنج های درونی اورا رها نمیکند.  باین جهت علاقمند است که فرزندش را طوری تربیت نماید که بتواند آینده ای روشن داشته باشد. ( امروز دیگر محمد رضا ولیعهد اوست )، باید برای فردای ایرانی جدید که سنگ بنای نوسازیش را خشت خشت خوداو روی هم نهاده کارساز باشد،  پس در حد فهم و درک  وتجربیات خودش تصمیم میگیرد محمد رضا را (مرد ) باربیاورد .
اورا از میان زنان وخانواده  بیرون بکشد. تا باصطلاح روی پای خودش بایستد.  باین جهت دستور میدهد تا خانه مناسبی برای زندگی فرزند شش ساله اش بسازند.اورا بکلی از خانواده جدامیکند تادر خانه شخصی خودش با یک سرپرست ویک آجودان تنها بگذراند.

 در آن سالها سرپرست وتنظیم کننده امور خانه (( خانمی بود بنام مادام ارفع )) وبقیه کارکنان همه مردبودند  و تمام مراقبت رضاشاه هم این است که دیگرولیعهد با زنان و محارم تماس نداشته باشد. تااز خانه ای که تند خوئی و دروئی و( جادو و جنبل وآخوند بازی) فضا یش را آلوده کرده وجائی برای آسایش وآرامش باقی نگذاشته بیرونش بکشد. ( برایش محیطی مردانه بوجود میآورد) . و تصورش هم اینست که  با این اقدام بهترین وعالیترین نوع تربیت را از حیث پرورش روح مردانگی و راست قامتی برای اوفراهم کرده. اما.

     به این نکته توجه کنید ، آنچه از ایام کودکی روح وروان خود رضاشاه را آزرده  .امروزدر جریان آموزش وپرورش محمدرضا  متجلی شده. طبیعی است با امکاناتی که فراهم آمده نمیخواهد فرزندش در آن چنان حال و هوائی بسر ببرد.

رضاشاه از حدود یک سالگی تا وقتی میتوانست روی پای خودش بایستد، البته با مادری(مهربان و دلسوز)در خانه کوچک دائیش زندگی میکرده.گرچه مادر در کمال محبت و در حد توانائی از او مراقبت های لازم را مینموده .ولی بهرحال اوناگزیر بوده از دائی فرمان ببرد. ودر بین خانواده دائی روزگار را بگذراند وامر نهی دائی وزن دائی را تحمل کند  و گاهی زندگی برایش با همه مهربانی های مادر سخت وطاقت فرسا مینمود. (خانواده ای معمولی که به سواد اموزی اعتنائی ندارد ) به این سبب رضاشاه تا سالهای جوانی از نعمت خواندن ونوشتن محروم بوده، بهمین سبب در حد تجربیاتش وبدون آنکه ( بداند عوامل وعوالم آزاردهنده روانی یعنی چه ) وناهنجاری های روحی  چه تاثیرات سوئی در سویدای دل طفل شش هفت ساله ای خواهد گذارد. یک مرتبه اورا از خانواده جدامیکند . تا او بتواند در تنهائی (مرد)باربیاید.


  علل عقده های  روانی و ضعف روحی


        طفلی که تا دیروز در میان زنان حرم دست بدست میشده  وهمه خواست ها وامیالش را زنان با کمال میل بر میآوردند . ناگهان خود را شب ها در یک خانه تنها احساس میکند. در حالیکه روزها را هم در یک مدرسه اختصاصی که فقط بیست نفر شاگرد دارد، بنام ( مدرسه نظام)  باچند تن از فرزندان امرا آرتش ورجال  میگذراند .دیگرنه روز ونه شب از نازو نوازش هائی که  به  آن ها عادت کرده بود خبری نیست . بویژه آنکه رضاشاه به همه کارکنان  مدرسه امر اکید کرده که بامحمدرضا رفتاری سخت وخشک داشته باشند . و این تفاوت ناگهانی درست در آن دوران سازندگی روانی  در روح او عقده ای  را ایجاد میکند . که در بزرگی و هنگام پادشاهی اش کاملا آثارخود را نمایان مینماید .


         در کتاب ماموریت برای وطنم میخوانید که : کسی مردی قوی اراده تر از پدرم ندیده بود .اما، با آن وجود در زندگی خانوادگی ما (نفوذ) مادرم بر همه ما ( حتی پدرم ) تفوق داشت ....


         شاهدخت اشرف در کتاب خاطراتش مینویسد : مادرم زنی بود ریز نقش وظریف با موهای بور و چشمان زیبای سبز که قدش در کنار پدرم  بزحمت به بالای مدالهای نظامی یونیفورم وی میرسید. با این همه او هم بنوبه خود به اندازه پدرم قدرتمند بود .  مادرم  واهمه ای از بگو مگو کردن با پدر ویا مقاومت در مقابل دستورات او نداشت .


         
        اوج کشمکش بین مادر وپدر زمانی  روی داد که اشرف ومحمد رضا هنوز سه ساله نشده بودند . در این روزها بود که رضاشاه اعلام میکند که زن دیگری گرفته . شاهدخت اشرف مینویسد مادرم واکنشی غضب آلود نشان داد  واعلام کرد  که نه تنها همسر دوم  شوهرش را نمیپذیرد بلکه دیگر با شوهرش حرف هم نخواهد زد . واز همان تاریخ دیگر هرگز با رضاشاه زندگی نکرد  وتا مدتها حتی از دیدن شاه خودداری میکرد .ورضا شاه ((علیرغم این مقاومت  بی سابقه در مقابل قدرتش)) ، هروقت میدید که مادرم نزدیک میشود خود را مخفی میکرد .


رضاشاه دیگر با تاج الملوک هم خانه (یا همبستر) نشد. او به نقاط مختلفی نقل مکان میکرد  وبندرت  برای دیدن فرزندانش به خانه تاج الملوک میامد . و آنهم فقط چند دقیقه ای توقف مینمود.
بنا براین بنظرمیرسدکه سالهای کودکی شاه درمحیط خانوادگی متشنجی سپری شده که در آن بگومگوهای مکرر بین مادرخود رای وپدر قدرتمندش روی میداده  وفضای زندگی را آشفته میکرده .
بدان سبب شاه  در خانه ای پرورش یافته  که نه تنها زنان مختلفی با انواع مسئولیت ها اورااحاطه کرده اند،  بلکه  مادر قدرتمندش فرمانروای مطلق خانه است. وطبق نوشته بسیاری از نویسندگان خواهر بزرگش سوگلی زنان حاضر در خانه واطرافیان میباشد . در چنین وضعیتی ،  موقعیت او به عنوان پسر خانواده حتی به او امتیاز خاصی  نمیبخشد ، زیرا پدرش هنوز با تاج و تخت فاصله زیادی دارد   و موضوع جانشینی وولیعهدی بهیچوجه مطرح نیست .


 در واقع قدرت مادر وفضای تقریبا زنانه خانه  در دوران کودکی او دست بدست هم داده . مادر وبطورکلی زنان دوربرش را که در همه احوال همراه او هستند ، برای نخستین همانند سازی های روانی او جذاب ترین الگو کرده است  و طبیعی است که درچنان موقعیتی، پسر بچه خوردسال ضعیف ونحیفی مانند محمد رضا نمیتوانسته جز آثار وحشت و هراس در روان ناخود اگاه خویش ضبط نماید ، زیرادر آن محیط ، تغذیه  روانی  درآن سن وسال فقط  از جانب مادر وزنان همراهش امکان داشت.


 بعلاوه با توجه به خصوصیات مادر ، یعنی سر سختی اودر مقابل شوهر مستبدش آنهم بدون پنهان کردن از کودکان ، بالاتر از همه چون محمد رضا سخت مورد توجه پدرش قرارداشته ، مادرش برای هرچه بیشتر عصبانی کردن رضاشاه، علاقه خاصش را به شمس دختر بزرگش بصورت علنی وبیش از حد واندازه نمایان میکرده.
 جنجالهای پرسرو صدایش با رضاخان که عاقبت هم به جدائی خانه آنها انجامید، نمایانگر آنست که خودخواهی های زنانه وخود بزرگ بینی هایش بعنوان هم سنگ و همسر، مجال نمیداده که  او یک مادر پرمهرو غمخوارو دلسوزبرای فرزندش باشد  .


 بسیاری از خانواده های قدیمی ایرانی که با این قبیل برخوردهای خانوادگی آشنائی دارند بخوبی واقف هستند که متاسفانه ، در چنین اوضاع واحوالی اطفال ،بخصوص اگر پسر باشند هرچه بیشتر از نزدیکی با والدین دوری میجویند ، وبه دامان مستخدمین خانه  که تظاهر به مهربانی بیشتر میکنند پناه میبرند ودر واقع در یک طیف کاملا نامانوس بزرگ میشوند . در نتیجه کج رفتاری ها و عقده ها در ذهن وروانشان به سرعت جای میگیرد.


ماروین زونیس در کتاب شکست شاهانه مینویسد :  شاه در سراسر زندگیش ظاهرا تمایلی نداشت که اهمیت خاصی برای مادرش قائل بشود.( زیرا مادر هرگز برای او و پدرش اهمیتی قائل نمیشد) حتی در مسائلی که در شکل گیری شخصیت او تاثیر گذار بوده .  در مصاحبه اش در پاسخ به این سوال  که ایا خصوصیات ( روحانی) مورد ادعای خود را از مادر به ارث برده است . میگوید ( این حالت بخشی از محیط زندگی من بود ).... ومحیط زندگی من بیشتر از هر کس دیگر با همین امور روحانی پرشده بود ....

         

      در کتاب ماموریت برای وطنم شخص محمد رضاشاه مینویسد :  من در ماه اردیبهشت سال 1310 از دبستان فارغ التحصیل شدم( در سن 12 سالگی ) ودر شهریور همان سال پس از گذرانیدن  تعطیلات  تابستانی  آماده عزیمت به (سویس) شدم . به امر پدرم یکی از پزشگان معروف بنام (دکتر مودب نفیسی)


که در کودکی بیشتر بیماریهای سخت مرا معالجه ومداوا کرده بود،  بعنوان سرپرست  وطبیب مخصوص من تعیین شد ومقرر گردید  که کلیه امور تحصیلی وشخصی من در سویس زیر نظر و به مسئولیت او اداره شود .آقای مستشار هم که قبلا معلم ادبیات  فارسی من بود مقرر شد با من به سویس بیاید تا در آنجا نیز درس فارسی من ادامه یابد .ضمنابه صلاحدید پدرم  قرارشد برادرم(شاهپور علیرضا)ودونفر از دوستان دبستان نظام  نیز با من همراه باشند . انتخاب این دو دوست بخود من واگذارشد، ومن اول (حسین فردوست) وبعد (مهرپور تیمورتاش)فرزند وزیر دربار پدرم را پیشنهاد کردم  وپس از آنکه مورد قبول قرار گرفت به اتفاق آنها عزیمت نمودم ......


         محمدرضاشاه در خاطرات  زمان تحصیل خود در مدرسه لوروژه سویس از سختگیری های سرپرست خود دکتر مودب نفیسی شکایت میکند  ومینویسد در حالی که پسران  هم سن وسال من همه گونه آزادی عمل داشتند  وآزادانه به مجالس رقص و شب نشینی میرفتند « وضع من مانند یک زندانی بود» جزدر مواقع خاص آنهم در معیت سرپرست خود نمیتوانستم  از محیط مدرسه خارج بشوم ......
 سپس مینویسد ((بنظر من این رویه صحیح نبود ))امروز هم آثار آن عزلت در روحیه من باقی مانده . 


       محمد رضاشاه در کتاب خودش مینویسد : در بهار سال 1315 موفق به دیپلم شدم  هنگام بازگشت به میهن فرارسید. خانواده من در بندر پهلوی به استقبالم آمده بودند .
         علی ایزدی که بعد ها بریاست دفتر ولیعهد منصوب شد برای ژراردوبلیه روزنامه نگار فرانسوی تعریف کرده همان روز ورود ولیعهد به بندر پهلوی . رضاشاه در یک سالنی که برای استراحت آنها در نظر گرفته شده بود . پس از برخورد با ولیعهد و علیرضا به آنها میگوید .هنوزخیلی مانده که شما مرد بشوید . دوره گردش  ورقص و تفریح گذشت . من شما را باید مثل یک سرباز تربیت بکنم !!
      
       در بهارسال 1316 ولیعهد در دانشکده افسری ثبت نام نمودو  تحت آموزش فنون نظامی قرار گرفت  ودر خرداد 1318(( آنطور که شایسته ولیعهد بود با رتبه اول  فارغ التحصیل شد)) . و به درجه ستوان دومی مفتخر گردید. 
       بلافاصله هم مقامات برای ایشان در آرتش یک پست تشریفاتی بوجود آوردند (( بازرس آرتش )).
       شاه در کتاب پاسخ بتاریخ مینویسد : از روزیکه بسمت بازرس مخصوص قوای مسلح ایران  منصوب گردیدم .هر روز چند ساعت را در کنار پدرم بودم  وهمراه وی در بیشتر مسافرتهای داخلیش شرکت داشتم .
       مجبور بودم هر روز پدرم را ملاقات کنم  واین ملاقاتها گاهی صبح واغلب نیم ساعت قبل از ظهر صورت میگرفت . در موقع صرف نهار در حضور وی بودم  ، در تمام این ملاقاتهای روزانه  در باره اوضاع جاری و سیاست داخلی  وخارجی کشور مذاکره میکردیم ، ولی باید دانست که(( کلمه مذاکره در این مورد کاملا به معنی واقعی خود استعمال نشده ،)) زیرا کلیه مامورین دولت و مسئولین  امور کشور در هنگام صحبت بقدری مرعوب وی واقع شده وجانب تکریم  وادب را نگاه میداشتند که مجال مذاکره به معنی واقعی کلمه باقی نمیماند  منهم اغلب با اشاره  واختصار عقاید ونظریات خود را بدون این که جنبه مذاکره و مباحثه داشته باشدبسمع او میرساندم

       ژرار دوبلیه  نویسنده فرانسوی مینویسد :  رضاشاه پس از مراجعت ولیعهد ازسوئیس از او مایوس شد واز اینکه وی را برای تحصیل به اروپا فرستاده وتحت نظر مستقیم خود تربیت نکرده  دوچار پشیمانی گردید . اعزام ولیعهد بلافاصله پس از برگشت از سوئیس به دانشکده افسری وتحمل مقرات سخت بوی نیز نتوانست نقاط ضعف روحی اورا ترمیم نماید .

      رضاشاه از اینکه پسرش اعتماد به نفس ندارد  وبیش از اندازه محتاط و محافظه کار است رنج میبرد . او عقیده داشت در کار حکومت عفوو اغماض کمتر نتایج مطلوب به بار میاورد. رضاشاه رحم و گذشت را در نبرد قدرت خطرناک  میدانست . واو که این خصوصیات را در پسر خود نمیدید  میکوشید با تکرار مطالب در روح  ومغز وی اثر بگذارد . رضاشاه اعتقاد داشت که باید خط مشی ثابت  و مشخصی  در حکومت تعیین کرد  واز ان عدول ننمود.علاوه بر آن نباید به هیچکس بطور مطلق اعتماد نمود. ولیعهد بصورت ظاهر حرفهای پدر را گوش میکرد. ولی شاه احساس میکرد که پسرش در درون خود اندیشه دیگری دارد . واین کابوس هرگز رضاشاه را رها نمیکرد که :

 « آیاپس از مرگ من محمد رضا قادر به حکومت خواهد بود» ،یا پس از چند سال آنچه را که  ساخته ام  بویرانی خواهد کشاند؟.  

        ژرار دوبلیه  از قول علی ایزدی رئیس دفتر ولیعهد مینویسد :محمد رضاپس از فارغ التحصیل شدن از دانشکده افسری به یک پلی بوی تمام عیار تبدیل شد وپس از انجام ماموریت های نظامی روزانه  تمام شب خود را به دنبال شکار دختران  وزنان جوان بود.«رضاشاه از کارهای او بی خبر نبود »، ولی با همه نگرانی از این رفتار پسرش ، از آن بیم داشت که محدود ساختن وی در این سن ، ضعف روحی اورا تشدید کند  و وی را به انزوا بکشاند .تنها چاره ای که به نظرش رسید این بود که دختری برای ولیعهد بیابد  وسپس زندگی منضبطی برای او فراهم آورد.

در قسمت بعد به نخستین ازدواج شاهنشاه آریامهر می پردازیم .

کلید واژه : محمد رضا شاه پهلوی رضا شاه . تاریخ و زندگانی محمد رضا شاه ولیعهد جوان ایران

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آذر1387ساعت 12  توسط هفت رنگ  |